برای دیدن سایر عکسها به ادامه مطالب بروید ادامه مطلب + نوشته شده توسط arash در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت
23:7 |
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم میخوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست ادامه شعر را در ادامه مطالب بخوانیدادامه مطلب + نوشته شده توسط arash در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت
23:4 |
برف مي بارد ادامه شعر را در ادامه مطالب بخوانید ادامه مطلب + نوشته شده توسط arash در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت
18:25 |
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه ی عاصی در درونم های هوی می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب + نوشته شده توسط arash در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت
21:25 |
|
|